روژان |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
نمی خواهد
این نای بریده را هنوز آهی هست
این سوخته را هنوز همراهی هست
منت کش خورشید کسی نیست دلم
تاریکی شب های مرا ماهی هست
| لینک | پنجشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٧ - سعيد محمدي |
با سلام بعد از مدتها دوباره فرصتی دست داد برای نوشتن٬ ممنون میشم از دوستانی که نظرشون رو در مورد غزل زیر از من دریغ نمیکنن
مثل دیوار فرو ریخته بی سامانم
مثل گلدان لب طاقچه بی بارانم
شاعرم شعله ور از آتش خورشیدی غم
در شب تیره خود آینه می گردانم
نی خاموش فراموش شده می دانی
سینه سوخته مردم این سامانم
سینه سوخته مردم این سامان٬ نه
ابری از آه بر افروخته افغانم
ابری از آه بر افروخته افغان٬ نه
پاره پیکر مثله شده ایرانم
چیزی از خویش نمیدانم و میدانم که
درد چیزی است که آمیخته با درمانم
چیزی از خویش نمیدانم و میدانم که
به فرو خورده ترین بغض غزل می مانم
چیزی از خویش نمیدانم و میدانم که
دود برخاسته از سوخته ایمانم
چیزی از خویش نمیدانم و میدانم که
شکل تنهایی یک شاعر سرگردانم
| لینک | جمعه ٢۸ دی ،۱۳۸٦ - سعيد محمدي |
حقيقتش اينه که خودم خيلی دوس دارم اگه زندگی فرصت بده و چنگالاشو از حلقومم برداره ٫بيام و يه چيزی بنويسم.شرمنده ی همه دوستانی هستم که تا حالا نتونستم جواب پيغاماشونو بدم يا براشون پيغامی بذارم .بهر حال ،زندگيه ديگه اگه اون نخواد از دست هيچ کس ،کاری ساخته نيست .يک سال وچهار روز است که در خواب هايم به دنبال او می گردم ....
غم يکی دوتا که نيست
غم برای من که می شناسمش
گاه عروسکی است که
هيچ وقت توی دست خواهرم نديدمش
من هنوز هم بعد سالهای سال
پا به پای گريه های کودکی خواهرم بغض می کنم
غم يکی دو تا که نيست
گاه ، آه مادری است که استخوان مغزت از
کشيدنش
نه ، مغز استخوانت از شنيدنش تير می کشد
گاه سکته می شود عزيز را
نه نمی کشد
پرت می کند توی بستری که مرگ
در مقابلش چيز کوچکی است
پيشتر که گفته بودمت
در کنار بستری که بوی مرگ می دهد
هيچ چيز زندگی قشنگ نيست .

| لینک | جمعه ٢٩ خرداد ،۱۳۸۳ - سعيد محمدي |
حقيقتش اينه که خودم خيلی دوس دارم اگه زندگی فرصت بده و چنگالاشو از حلقومم برداره ٫بيام و يه چيزی بنويسم.شرمنده ی همه دوستانی هستم که تا حالا نتونستم جواب پيغاماشونو بدم يا براشون پيغامی بذارم .بهر حال ،زندگيه ديگه اگه اون نخواد از دست هيچ کس ،کاری ساخته نيست .يک سال وچهار روز است که در خواب هايم به دنبال او می گردم ....
غم يکی دوتا که نيست
غم برای من که می شناسمش
گاه عروسکی است که
هيچ وقت توی دست خواهرم نديدمش
من هنوز هم بعد سالهای سال
پا به پای گريه های کودکی خواهرم بغض می کنم
غم يکی دو تا که نيست
گاه ، آه مادری است که استخوان مغزت از
کشيدنش
نه ، مغز استخوانت از شنيدنش تير می کشد
گاه سکته می شود عزيز را
نه نمی کشد
پرت می کند توی بستری که مرگ
در مقابلش چيز کوچکی است
پيشتر که گفته بودمت
در کنار بستری که بوی مرگ می دهد
هيچ چيز زندگی قشنگ نيست .

| لینک | جمعه ٢٩ خرداد ،۱۳۸۳ - سعيد محمدي |
اين شعر رو تقديم ميکنم به همه ی مادر بزرگهای دنيا:
تابوت می رود آهسته سمت گور
مردی که روی شانه تو را می برد منم
بر روی شانه های مرد تويی
نه تو نيستی
تا من توام
اين شانه های توست که تنهايی مرا
تشييع می کند
تا من توام تويی که مرا دفن ميکنی
پس من که ام؟کدام تويی؟من تو را کجا؟
گم کرده ام؟ تو مرا کجا؟
پيدا نمی شوی وخودت را به جای من
در گور می گذاری و من هم به جای تو
با خاطرات تو در گور می شوم
| لینک | دوشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٢ - سعيد محمدي |
با عرض سلام خدمت دوستان عزيز يکی از تازه ترين غزل هامو براتون مينويسم.
سفر به خير مسافر اگر خطر کردی
اگر به آن طرف ابرها گذر کردی
اگر به ياد من افتادی و از آن بالا
به روزگار غم انگيز من نظر کردی
بگو به او که دل از او نمی کنم هرگز
بگو اگر چه شبم را سياهتر کردی
***
نه ـ نه خيال نکن شاعر خيالاتی
تو در خيال خودت بی خودی سفر کردی
و تلخ تلخ تمامی روزگارت را
به غم به غصه شدی مبتلا وسر کردی
کسی به ياد تو هر گز نبود ـ از مردم
تو بر مزار خودت گريه بيشتر کردی
| لینک | شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٢ - سعيد محمدي |
يازده سپتامبر در نگاه من
اين روزها روزهاي به يادماندني است. روزهايي كه سرنوشت دنيا را دگرگون كرد. چنين روزهايي را در دو سال پيش به ياد دارم كه چه قدر شگفتانگيز و سخت بود. باز هم خدا را شكر كه گذشت. دوست افغانيام در اين روزها بايد شادمان باشد كه زندگي دگرگونهاي دارد. اين شعر را كه از خودم هست، آن زمان نوشته بودم.اي يار افغاني من
(پس از يازده سپتامبر سروده شد)
اي رفيق هميشي صميمي، دوست، اي يار افغاني من
اي دو تا چشم بادامي تو باعث هرچه حيراني من
سرنوشت من از تو جدا نيست، مثل آيينه و آب يعني
رونوشت غم و غصه توست خط خطيهاي پيشاني من
قندهار تو وقتي كه مي سوخت، توي تهران آرام و ساكت
گريه مي كردم و پخش مي شد كوچه كوچه پريشاني من
با وجود تمام غم تو، در دل سردسير تماشا
چشم هاي تو را مشق مي كرد روزهاي زمستاني من
واژه در واژه اندوهناكم، خط به خط شعله ور، آسمانا!
يك غزل گريه دارم، بياور ابرها را به مهماني من
از فلسطين، بيروت و حيفا تا هرات و سمنگان و كابل
راه دوري است، اما شبيهند خانه خانه به ويراني من
اين هم يك شعر از يكي از دوستان عزيزم كه اكنون نميخواهم نامش را بگويم. تنها بهتر است او را (ن.م) بشناسيد. اين شعر يك شعر انتقادي ـ اجتماعي است. باز هم برميگردم.
اين نيمكت اگرچه جوابت نكرده است
لالايي بلند شو خوابت نكرده است
هي فكر ميكني به نگهبان پير پارك
يا دختري كه قصد جانت نكرده است
پس ميرويم سمت گذشته، شب هجوم
بابا هنوز غسل جنابت نكرده است
تو نطفهاي و در تن مادر نشستهاي
آن مادري كه بچه خطابت نكرده است
آن مادري كه در همه بيستسال عمر
يك بار هم مسافر تابت نكرده است
حالا طناب باش و بر حلق خود بپيچ
تا دار روزگار، طنابت نكرده است
| لینک | یکشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٢ - سعيد محمدي |
به ياد دكتر محمد مصدق و 28 مرداد
امروز 28 مرداد است. از مرداد 1332 تا كنون 50 سال مي گذرد؛ روزي كه اقبال ملت و دولت دكتر محمد مصدق، پيرسالار آزادي ملت ايران از يوغ استعمار، به محاق ناكامي فروشد و سال ها به كام مان زهرآگين گشت. همين جا شايسته است ياد شهيدان 30 تير و خاطره جاويدان شهيد دكتر سيد حسين فاطمي، نظريه پرداز ملي شدن نفت را گرامي بداريم. شعر زير از زنده ياد مهدي اخوان ثالث (م. اميد) به ياد مصدق (پيرمحمد احمدآبادي):ديدي دلا كه يار نيامد
گرد آمد و سوار نيامد
بگداخت شمع و سوخت سراپاي
وان صبح زرنگار نيامد
آراستيم خانه و خوان را
وان ضيف نامدار نيامد
دل را و شوق را و توان را
غم خورد و غمگسار نيامد
آن كاخ ها ز پايه فروريخت
و آن كرده ها به كار نيامد
سوزد دلم به رنج و شكيبت
اي باغبان! بهار نيامد
بشكفت بس شكوفه و پژمرد
اما گلي به بار نيامد
خشكيد چشم چشمه و ديگر
آبي به جويبار نيامد
اي شير پير بسته به زنجير
كز بندت ايچ عار نيامد
سودت حصار و پيك نجاتي
سوي تو وان حصار نيامد
زي تشنه كشتگاه نجيبت
جز ابر زهربار نيامد
يك از آن قوافل پر با
ران گهر نثار نيامد
اي نادر نوادر ايام
كت فرّ و بخت يار نيامد
ديري گذشت و چون تو دليري
در صف كارزار نيامد
افسوس كان سفاين حري
زي ساحل قرار نيامد
وان رنج بي حساب تو دردادك
چون هيچ در شمار نيامد
وز سفله ياوران تو در جنگ
كاري به جز فرار نيامد
من دانم و دلت كه غمان چند
آمد ور آشكار نيامد
چندان كه غم به جان تو باريد
باران بر كوهسار نيامد
گفتني است امروز هشتادوچهارمين سالگشت استقلال افغانستان از بريتانيا نيز هست. اين روز را به ملت دردمند، ولي خستگي ناپذير همسايه شادباش مي گويم. آنان خود را در رنج هاي ما شريك مي دانند و ما نيز همين گونه. بايد بگويم من با شماري از بچه هاي افغانستان هم نشين بودهام و بحث هاي سياسي و ادبي و ... فراوان داشتهايم. اميد است اكنون كه چندي است كشورشان در راه آباداني و سامان دهي گام نهاده است، موفق باشند. محمد شريف سعيدي عزيز (صاحب وبلاگ غزل نو) كه به سوئد رفت، سيد رضا محمدي (صاحب وبلاگ فرخار) كه در كابل هست، سيد ضياء قاسمي و همسرش محبوبه ابراهيمي (صاحبان وبلاگ هاي .class=links href="http://yomgan.persianblog.ir">يمگانو رابعه) كه در تهران هستند، محمد بشير رحيمي (صاحب وبلاگ در شرف ماه) و بزرگان ديگر اين ديار يك دنيا معرفتند. به دوست افغانم، محمد صادق دهقان هم درود مي فرستم كه (كلكين) دهكده جهاني را به رويم گشود. وبلاگ هاي سودمند ايراني و افغاني را در وبلاگ وي ببينيد. اين شعر را در سال 77 كه يكي از سال هاي تيره افغانستان بود، سروده بودم:
تقديم به نيمه گمشدهام؛ افغانستان كه در آتش ميسوزد و ققنوسوار مي زييد.
آري، همان كسي كه برايم غريبه بود
آن سبز چشم، آه، همان روسري كبود
آمد نشست و بعد برايم غزل غزل
با چشم هاي خيس خودش گريه را سرود
من ديده بودم... آه...، شما هيچ ديدهايد
دريا شود درون نگاه كسي عمود؟
ميگفت او كه سرزده آمد غمي بزرگ
يك شب ميان سينه من بي صدا فرود
مي گفت او كه هيچ به يادم نمانده است
از روزگار رفته به جز خاك و خون و دود
مي گفت او كه رو به غروبي غريب داشت
دستي كه رفته رفته به رويم دري گشود
ديگر نگفت چيزي و كم كم شكسته شد
مردي كه سطر آخر اين شعر مرده بود
تصوير خردسالي من بود، ديگر آه...
من مثل او نبودم و ... او شكل من نبود
| لینک | سهشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٢ - سعيد محمدي |
به نام خدايي كه در همين نزديكي است
من آمدم. روژان واژه اي كردي است به معناي روزها و روشنايي. اميد است روزهاي روشني پيش رو داشته باشيم. دغدغه من دغدغه شماست . با همديگر پيش برويم. اين گونه باد.| لینک | دوشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٢ - سعيد محمدي |


